




سلام بچه ها
داشتم یه مطلبی رو تو روزنامه می خوندم حیفم اومد شماها اونو نخونید .
در خواب دیدم با خدا گفتگویی داشتم .
خدا گفت : می خواهی با من گفتگو کنی ؟
گفتم : اگر وقت دارید .
خدا لبخند زده : وقت من ابدی است .
چه می خواهی بپرسی ؟
گفتم : چه چیز شما را بیش از همه در باره انسان متعجب می کند.
خدا پاسخ داد:
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند ، عجله دارند
زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.
این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول و بعد پولشان را خرج
بازگشت سلامتشان می کنند، این که با نگرانی به آینده فکر می کنند،
طوری که زمان حال فراموششان می شود چنان که دیگر نه در حال
زندگی می کنند ونه در آینده ؛ این که چنان زندگی میکنند که گویی
هرگز نخواهند مرد ...
بعد پرسیدم :به عنوان خالق انسانها ، می خواهید آنها چه درسهایی ا ز
زندگی یاد بگیرند؟
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد :یاد بگیرند که نمی توانند دیگران را مجبور
به دوست داشتن خود کنند . همه کاری که می توانند بکنند این است که
اجازه دهند خودشان دوست داشته شوند ... یاد بگیرند که ثروتمند کسی
نیست که دارایی بیشتری داره بلکه کسیه که نیاز کمتری داره .
یایاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانند زخمی عمیق در دل کسانی که
د د وستشان دارند ایجاد کنند ، ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم
ا لتیام یابد .... یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند
اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.... .
آیا چیز دیگری نیست که دوست داشته باشید بندگانتان یاد بگیرند؟
خدا خندید و گفت: فقط بدانند که من همواره با آنها هستم ، برای همیشه.





